....................................................................
زنده های امروزی چیزی به جز تفاله ی یک زنده نیستند
رفیق روزان روشن رهایی من..... ستاره ها را صدا بزن ....دلم گرفته
راست می گفتیا کاش می شد فریاد رو هم توی وبلاگ گذاشت

پنجشنبه ۱٧ شهریور ،۱۳٩٠

24 ساعتی که گذشت-4

با ناهار خوردن شروع شد, قرمه سبزی, خیلی وقته دیگه از این غذا خوشم نمیاد, امروز همین جوری که کتاب آشپزی ورق می زدم احساس کردم دیگه هیچ غذایی رو خیلی دوست ندارم, یه زمانی عاشق کوکو سبزی بودم ولی طی یک بالا آوردنه ربع ساعته بعد از خوردن کوکو سبزی سالهاست که جز غذاهای به اجبار و 6 ماهی یک دفعه شده.

بعد از ظهر رفتم مراسم عزاداری بابای دوستم و بعد از مدت ها دوستهای دوران مدرسه رو دیدم. شب یکی از دوستهام اس ام اس داد تصادف کرده و فکش شکسته, وقتی این رو خوندم برای چند لحظه دچار عذاب وجدان شدم چون چند وقت بود که به شدت دلم می خواست با مشت بزنم تو دهنش!

غروب رفتم خونه ی دوستم یه دختر بچه ی ناز دو ساله داره به من میگفت مامان! شب پیشه یکی از دوستهام بودم از دورانه نوجوونی من موش آزمایشگاهیش بودم, تا حالا مو کوتاه کردن و ابرو برداشتن رو با من تمرین می کرد امشب بافت مو, یه طرف موهام رو سه تا بافت خنده داره به قول خودش مکزیکی زد!

آدم بیکار و وقت گذرونی شدم باید خودم و زندگیم رو سامان بدم, دارم سعی می کنم آرامش و صبوری سابقم رو به دست بیارم, خیلی دلم می خواد برم سفر.

 

- تو کردی هر چی با این ساکته افتاده کردی

 

شيدا
 
چهارشنبه ۱٦ شهریور ،۱۳٩٠

24 ساعتی که گذشت-3

تا 7 صبح با کسی که یه زمانی دلم رو لرزوند چت می کردم و اشک می ریختم، اینقدر قطره های اشکم بزرگ بود که از تعجب گریه کردن یادم رفت! جالب بود! هر چی بیشتر ازش دور میشم احساس آرامش بیشتری دارم ولی تا همیشه تو قلبم می مونه به اندازه ی تمام دنیا از باهم بودنمون خاطره دارم و حتی اگه تمام دنیا بگه اشتباه بود باز هم من احساس پشیمونی ندارم.

- اگر دیوانگی کردم دلم خواست

بقیه روز به کتاب خوندن گذشت، دلم می خواست یه کار جدید انجام بدم ولی انگار نمی تونستم از پای کتابم تکون بخورم.

از بچگی به نجاری علاقه داشتم ولی هر نجاری ای که رفتم چون دختر بودم قبولم نمی کردن! نمی دونم چرا وبلاگم رو بعد از این همه مدت به دفتر خاطرات تبدیل کردم ولی نیاز داشتم این کار رو بکنم! دلم خواست!

 

- حالم خوبه.

 

شيدا
 
سه‌شنبه ۱٥ شهریور ،۱۳٩٠

24 ساعتی که گذشت-2

هه! خوشحالم دیگه، بدبختی زده زیر دلم! بعد از ظهر بعد از مدت ها زمستان اخوان ثالث رو گوش دادم، امروز بعد از مدت ها خیلی کارها کردم مثلا اتاقم رو مرتب کردم، واااااااااااااای که چه حسه خوبی بود، از خونه نبودن خسته شدم وسایلم رو مرتب توی کمد و کشوها جا دادم که مطمئن باشم حداقل یک هفته خونه می مونم، خواهرم میگه از اینکه اینقدر خانم شدی خوشم میاد! منظورش آشپزی بود دیگه تقریبا هر غذایی البته به جز ماکارونی رو بلدم.

تا صبح فیلم نگاه می کردم، ساعت یک و نیم بود با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم یکی پشته خط می گفت شیداااااااااااااااا،شیدااااااااااااااا هی می خندید، بعدش گفت من سکسه گرفتم بیش از دو ساعته چکار کنم؟!

باید از فردا یه خورده دختر باشم خیلی وقته به دختر بودنم اهمیتی ندادم! یکی به من بگه چه جوری بعضی ها به همه موارد زندگیشون می رسن؟ تورو خدا نگید برنامه ریزی که خودم می دونم!

 

- گر راهزن تو باشی صد کاروان توان زد

شيدا
 
یکشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳٩٠

24 ساعتی که گذشت _1

تا 5:20 بعد از ظهر خواب بودم.

 وسط خیابون به خودم اومدم متوجه شدم دارم با لبخند راه می رم و هی الکی می خندم! جاااااااااااااااااااالب بود, از خوشحال بودنه خودم خوشحال شدم.

الان داشتم به این فکر می کردم این یک ماه اخیر واقعا تابستونه گذشت و بدون اینکه حواسم به گذشت زمان باشه حالم بهتر شده و روحم دوباره سبک شده، حیف عمری که باد دادم.

- منو رها کن از این فکره تنهایی

شيدا
 
یکشنبه ٥ اسفند ،۱۳۸٦

!

 
ـــــــــ بعد از این همه تازه رسیدم به مجهول٬ تنها کار ممکن رو انجام می دم٬ رویاهای باتو بودن رو توی دستهام نگه می دارم و ها می کنم تا گرم بمونه!
شيدا
 
چهارشنبه ٢ آبان ،۱۳۸٦

 

ساعت 4:01 دقیقه ی صبح این واسم فرستاد، باعث شد به حال دخترانگیمون گریه کنم! به حال ـ بودن و ماندن و رضا وپذیرش ـ

قصه ی مرغان و کوه قاف را
قصه ی سیمرغ و آینه را که می دانی
قصه نیست؛
حکایت تقدیر است که بر پیشانی ام نوشته اند!
گفتی که آخرش محو است و بی سر و ته...
بایست، نه، من طاقتش را ندارم
رفتن زیباتر است٬
ماندن شوخی ندارد٬
آن هم پشت این سنگریزه های تالاب!
گیرم که ماندم و باز بال بال زدم٬
توی خاک و خاطره٬
توی گذشته و گل.
گیرم که بالم را هزار سال دیگر هم بسته نگاه داشتم
بال های بسته اما طعم اوج را کی خواهند چشید؟
می روم، باید رفت؛
در خون تپیده و پرپر.
سیمرغ مرغان را در خون تپیده دوست تر می دارد
هدهد بود که این را به من گفت!
راستی، اگر دیگر نیامدم
یعنی که آتش گرفته ام٬
یعنی که شعله ورم!
یعنی سوختم٬
یعنی خاکسترم را هم باد برده است!
می روم اما هر جا که رسیدم
پری به یادگار برایت خواهم گذاشت
می دانم، این کم ترین شرط جوان مردیست!
بدرود رفیق روزهای بی قراری ام!
قرارمان اما در حوالی قاف
پشت آشیانه ی سیمرغ
آن جا که جز بال و پر سوخته
نشانی ندارد...

شيدا
 
دوشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٦

 

      ـــــــــ پر است خلوتم

شيدا
 
جمعه ٦ مهر ،۱۳۸٦

 

       ببین چه ساده خط خورده ام در این لباس راه راه........ببین!

شيدا
 
دوشنبه ٢ مهر ،۱۳۸٦

 

                        

                 در دلم هواي گناهي ناكام سوت مي كشد.
                 مي دمي و شعله مي كشم.
                "ترديدي نيست كه آيينه بيدار است"

شيدا
 
چهارشنبه ٢۸ شهریور ،۱۳۸٦

 

         « منی که سر به هوایم همچو فواره

          اگر که سر به راه شوم می ریزم‌»

شيدا
 

[ خانه| جايي براي خاك خوردن | كبوتر نامه رسون ]

جايي براي خاك خوردن
كبوتر نامه رسون

سگ تو زندگی- اعتیاد به بودن- احمقانه - من دیگر احمق نخواهم بود - پارازیت - من هستم - حس می کنم زنده ام
حواهاي خوشگل
شعرهايي كه نگفتم


مرداب پیر
logos83
یک جیغ بنفش
نوای عشق
جنس دوم
نگاه باراني
يك دنيا اعتراف
محبت و زيبايي
بوسه هاي عاشقانه ام بر باد
تابوت روياهاي استروفل
شايدوقتي، روزي وساعتي ديگر
شيدايي
آدم هاي خوش تيپ
ستاره ي آسمون شب
غم غریب غروب
غریبه ی سرما
ترفندهاي ويندوزXP
آواز ايراني
مکتوب
فنـــــــــدق نامـــــــــــــه
تك پيك
كوچه ي بن بست
باغ پاييز
تنها در گورستان
ايران غزل
پوريا 100 آهنگ
نيم سايه
حاصل
گنج نهفته
ميلي و سوشيانت